سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
شبنم
  • + اگر اسمان همه هستی مرا بار دیگر تکرار می کرد اگر دوباره دنیا می امدم و اگر فرصتی برای زیستن دو باره هیچ لحظه را بدون تو نمی ماندم مادر ! هنوز اسمان زیباست زیرا تو زیبایی هنوز سبزه زاران سبز است زیرا تو سبزی !
  • + ثریا یکروز به پیش من امد برای اولین بار چشم هایش از نم اشک خیس بود می گفت دستاورد زندگی من اینست ؟ نگاه کردم کاغذ پاره ای بود که به او یک حکم کارگزینی بی معنی ومسخره داده بودند . و...ثریا بغضش را خورد و رفت و من بر سینه کش درخت های افراشته گورستان روح بلند او را دیدم که از همه منیت های این زمینی می گریخت تا به اوج وعروج برسد ...
  • + پدر که رفت ارزوها فرو مردند انگار هزار سال گذشته است هزار سال نوری و من بر نهایت فرسودگی روحم به عظمت یک روح می اندیشم و به خیالی خوش در مرغزاران اسمان ... شاید پرنده ای در دوردست نگاه من بخواند . شاید ...
  • + در اخرین روزهای کودکی سوو شون را خواندم و بالنده شدم . سووشون به من درس مبارزه وحرکت داد و از زندگی زنی سخن گفت که زندگیش با ابهت مبارزه درهم امیخته است . دانستم همه زنان به دنیا می ایند تا رنج بشریت را بازایش و زایندگی بر شانه های لطیف خویش حمل کنند .وسیمین دانشور این بزرگ بانوی قصه به من یاد داد درس دوست داشتن و مقاومت را
  • + درختان همه هستی زمین اند بی ادعا وماندنی ...زمانی که اخرین شب زمین سپری می شود درختها همچون فرشتگان سبز پوش بر بستر خیال های سبز می رویند تا باردیگر هستی زمین را معنا کنند.
  • + مائده دختر 7 ساله از دوران طفولیت با قلبی بیمار به دنیا امده است . مائده فقیر ودرمانده است با پدر ومادری که یک اتاق 21 متری را تنها توانسته اند برایش فراهم کنند برای او و عارفه کوچک ...به راستی ما که هستیم ادمکهایی تهی از قلب که مائده بیمار قلبی را که 7 سال با رنج ودرد کنارمان زیست ندیده ایم ...به راستی ما که هستیم
  • + من هرگز در باورهایم به غروب یک مهربانی بزرگ فکر نکرده بودم .من هرگز در رویاهایم به تو شک نکرده بودم . سالها تو را دوست داشتم و از غبار همه خاطره های دور به رویش گل سرخی فکر می کردم که در دستان تو فقط تو همیشه تازه و پر طراوت بود ...
  • + هرگز غروب های حزن انگیز ان شهر دور را از یاد نبرده ام ونگاه نافذ تو را که از حسرت رفتن می گفت و حسرت رفتن تو برای من ماند . هرگز طنین یادی که در پیچ جاده فراموش شد ازیاد نمی برم . شاید یکروز بیایی ...
  • + چرا باید فراموش کنم ان دستان سبز را که زیر خاک پوسید چرا باید از یاد ببرم مروارید غلطانی که بر گونه ات بارید . چراباید فراموش کنم قبری را که در دهسالگی دیدم و تو را که همراه انگشت های رنجدیده من می رفتی . چرا باید فراموش کنم شب را که در کابوس های تنهاییم صورت مات تو پیداست !
  • + امروز برای همه خاطره های دورم گریستم . گریستم به خاطر پرواز پرنده ای در افق های دور ...گریستم برای اغاز غروب که همه دلتنگی های زمستان سرد را بر جانم می ریخت . قله های بلند کو هساران البرز در برابرم دامن کشیده بود . نفس زمین یخ بسته بود . درختهای بی برگ زمستانی شاخه های خشکشان را به اسمان بلند کرده بودند . از طاق بلند اسمان باران می بارید و من گریان ...

1 2 >

مادر  حدیث  عشق  توبه که  گویم  باز


چگونه ره به اغوش  تو    جویم    باز



گذشت سالیان عمر  و  ساکت وخموش


ز رنج  تو  حکایت  چه  سان بگویم باز


دلم  زغربت تو  و غم  دوران      بسوخت 


ز انتظار   بیهوده  به  که    گو یم  باز


خواهم  سرشکت  روان به قلبم  شود


به شان شمع بسوزم و دگر  نگویم باز


به  من  نگر که هوای کاشانه بارانیست


چراغ روشن تو رابه شب چه جویم باز


مراببخش که بیهوده ام  و تو   هنوز


به ترنم  نگاهی   وفا   بجویم    باز


در بهشت  به  روی  تو  گشوده شد


هوای زمین  چگونه     بویم      باز


دوش  گریستم  ز غم   بیکرانه    تو


نماند  خیالی  که درچه  مویم   باز


نظر()

  

ارزوی  تو 


همه تنهایی  من نبود


تو  این تنهایی را


برای من به یادگار  گذاشتی


ارزوی  تو


شکفتن یک  گل بود 


در کلام  من


پس  از تو


همه  خاکستر  تنهایی 


رویید   و سبز شد


درختان تناور را درنوردید  و


در قلب  من  لانه  کرد  .


ارزوی  تو


برای  من 


شاید  یک  شکوفه  گیلاس  بود


و حسی  پر از بالندگی 


ارزوی  تو


اینک 


 شاخه گلی خشکیده


بر سر مزارت  است 


و رویای با شکوهی 


از دوست داشتن  تو


که من باران  را دوست  دارم 


من  نیستم 


سالها نبوده ام


تو   هستی 


 به سرشاری 


همه خیالات  رنگین  من 


 پس  از  تو زندگی پوچ شد


هیچ کس 


زندگی  را به من  یاد نداد


هیچ کس  راز عشق  را 


در پروانه های  خیالم  پرواز  نداد


من  در حسرت  رویاهایم  مرده ام 


تو


هنوز  ترانه  فردا  را در گوش  من   می خوانی


فردا  کجاست 


کجاست  ؟


به  جز سنگ  قبری  که  من 


روی  ان  نوشته  ام 


 تو  را  دوست  دارم 


برگرفته  از کتاب مشق  های دلدادگی   اثر مینو بدیعی 


 




نظر()

  

ثانیه های من  زخمی اند 


از اهنگ  صدای باران 


که بر مزار سبز  تو  فرو ریخت 


ثانیه های  من  زخمی اند 


در انتهای یک روز  که 


اشک  ازخون گرم خورشید  جاری شد


من در پایان یکروز 


 تنها چشم های میشی  تو را 


در غربت  دست  هایم  دیدم 


من  همیشه  دست های  تو را


سجده   می کردم 


و نگاه  میشی  تو را


به  سرزمین  رویاهایم می بردم 


من  پرواز  پرنده  را 


با یاد  تو 


 به خاطر می سپردم 


زمین 


تکرار ذهن  من است 


اسمان 


تکراز  ذهن  تو 


 هوا خسته تر ازمن  است 


کابوس  رفتن  تو 


 چو سیالی  یک  خیال


 در ثانیه  های زخمی  من


در تپش است 


می خواهم  بروم  به ناکجاابادی  که


بوی  پیراهن  تو را دارد


می خواهم  بیایم 


در ورای  ذهن  پر دغدغه  تو 


 اشیان  گزینم 


زمین  از خاطر ذهن  سوگوار  من


اشفته  است 


می ایم 


تا خاطره خوش


بنفشه  های باغچه 


برایم  زنده شود


 می ایم 


تا  تو 


 با  همه  ذهن  اسمانیت


 مرا  ماوا  دهی 


تا تو


به یاد اوری


 مرا 


که  در انسوی  جهان


در استانه  فریاد  ایستاده ام


 من


 در بی حاصلی روزها 


بر ستیغ  اندوه  مانده ام 


برگرفته  از کتاب مشق  های دلدادگی  اثر مینو بدیعی 


نظر()

  

سیمین  دانشور


خاتون قصه  ها بودی 


در سرزمین  شعر ها و رازها


از فراسوی  زمان  می امدی


با  اهنگ جاودانه  بودن 


کلامت  وا‍ژه  بود  وزیبایی 


ازاهنگ  قصه ات  به  اوج رسیدم 


و باور کردم  زن  را


انسان  را 


گام  برداشتم  به  دنبال  تو 


از  اندوه جلال لبریز شدم 


و از سووشون  خاطره ها 


همراه  با  زری  می  امدی 


ان  سان  محکم   و


ان سان  پایدار 


 هنوز چوب  های سوخته اسالم


بوی   تو  را دارد 


و  راز  ماندگار زندگی  تو  و جلال  را


در دنیایی  که  از اضطراب بودن سرشار است


هنوز  می ایی 


در امتداد  نگاه  غمزده  من 


به  سان  فرشته  قصه  ها


به  سان  پری های  کلمات 


ای  زن 


ای جاودانه


هماره بر بالاترین  ستیغ  این کوه پایدار بمان


 


نظر()

  

درخت اسمانی


اسمان  به  تمنای بلندت می نازد


دیدگانم  به  توست


و به  رعنایی  قامتت


شب  سرد زمین  را معنا کردی


و عشق  در شاخه های سبزت  روئید


با  من  ماندی


بی قرار  اما  ایستا  وجاودان


تا سپیده  سرنوشتم 


تو پایدارترین  حکایت  زمینی


وقتی  که  مرا از بهشت موعودم رانده  اند


می بینمت  در اغوش  بهار 


در اغوش  ترانه  های سبز


در تکرار روزهای  افتابی 


در تکرار  روزهای  بارانی 


دوستت دارم 


همچون  قامت  خیالی  فرشتگان سبزپوش 


پائیزت  هم  زیباست 


و بهارانت   چه طراوتی


تو   رمز  بقای  زمینی


و نجوای  فرشتگان  در گوش  برگ ها 


زمین  با  تو  عروج  می گیرد


و من  در سایه  عشقت  


بی  تاب  وامیدوار


به  ماورای  همه  هستی  می نگرم


                                                         تقدیم به  همه  درختان سرفراز


نظر()

  


طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ